مترسک ناز می کند


کلاغ ها فریاد می زنند


و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است


خشک و بی نشان


مترسک می دانست تا او زنده است


کلاغ ها از گُرسنگی خواهند مُرد .


فردا ... مترسک خود را کُشته بود ...


او تازه کلاغ ها را فهمیده بود ؟!؟!