مترسک
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
مترسک می دانست تا او زنده است
کلاغ ها از گُرسنگی خواهند مُرد .
فردا ... مترسک خود را کُشته بود ...
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود ؟!؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۷ ساعت توسط ماه کوچولو
|